محمد خزائلى
243
شرح بوستان ( فارسى )
اگر مردى ، از مردى خود مگوى * نه هر شهسوارى بدر برد گوى پياز آمد آن بىهنر جمله پوست ، * كه پنداشت چون پسته مغزى دروست ازين نوع طاعت نيايد به كار * برو عذر تقصير طاعت بيار چه رند پريشان شوريدهبخت ، * چه زاهد كه بر خود كند كار سخت ، به زهد و ورع كوش و صدق و صفا * و ليكن ميفزاى بر مصطفى ( 1 ) ز اندازه بيرون سفيدى مخواه * كه مكروه باشد سفيد و سياه ( 2 ) نخورد از عبادت بر ، آن بيخرد ، * كه با حق نكو بود و با خلق بد سخن ماند از عاقلان يادگار * ز سعدى همين يك سخن ياد دار : گنهكار انديشناك از خداى ، * به از پارساى عبادتنماى حكايت ( 5 ) [ فقيهى كهن جامهيى تنگدست . . . . ] فقيهى ( 3 ) كهن جامهيى ( 4 ) تنگدست ، * در ايوان قاضى به صف در نشست نگه كرد قاضى درو تيز تيز * معرف ( 5 ) گرفت آستينش : كه خيز ندانى كه برتر مقام تو نيست * فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست نه هركس سزاوار باشد به صدر * كرامت به جاه است و منزل به قدر دگر ره چه حاجت به پند كست ؟ * همين شرمسارى عقوبت بست به عزت هر آنكو فروتر نشست ، * به خوارى نيفتد ز بالا به پست به جاى بزرگان دليرى مكن * چو سرپنجهات نيست ، شيرى مكن چو ديد آن خردمند درويش رنگ ، * كه بنشست و برخاست بختش به جنگ ، چو آتش برآورد بيچاره دود * فروتر نشست از مقامى كه بود